
سریال گاوصندوق هم به سلامتی و دل خوش تمام شد. توی این دوره زمانهای که ایدئولوژی تلوزیون ما سریال کلید اسرار است و خسرو معتضد که عضد دوله است کلاس یک رسانهی ملی را در سطح یک شبکهی تلوزیونی خصوصی پایین میآورد و به سبکی از تاریخ و آدمهاش حرف میزند که درشان یک آدم با اندک سواد هم نیست٬ چه رسد به ملتی که داعیهی فرهیختگی دارند٬ و اخبار این رسانهی ملی هم که باید مشغول خبررسانی اش باشد تبدیل شده به معرکهای برای دهن کجی و بگو مگو با آدمهای ریز و درشت و مهم و نامهم٬ و سریالهایی که وضعیتشان معلوم است و کارشان شده رواج خالهزنک بازی خب طبیعی است که خیلیها با تلوزیون قهر کنند. اما در همین آشفته بازار از تلوزیون کاری شگرف سر میزند که همانا پخش سریال گاوصندوق باشد. در مباحث فنی تلوزیون و سینما و اینها که سوادی ندارم و حرفی هم بالطبع. اما دوتا بحث در مورد سریال گاوصندوق هست که دوست دارم ازشان حرف بزنم. یکی نمادین بودن داستان و دیگری شخصیت پردازی. و البته اول دومی.
از میان شخصیتهای این سریال روی چندتایشان مشخصا کار شده و واقعا خودنمایی میکنند. پروانه٬ بهرام٬ جلوه و ژیلا. و از میان آنها بیش از همه جلوه. آدمی که من می خواهم ازش حرف بزنم. میری آدمی با نام جلوه را که مشابه های خیلی زیادی هم در جامعه دارد به نمایش عمومی میگذارد. بی آنکه قضاوتش کند. او یک آدم آبرودار است. یک کاسب مکاسب خوانده٬ کسی که حرام و حلال و خدا و پیغمبر ورد زبانش است و جانماز آب میکشد و شاخه نباتی چیزی قاطی معاملهی نزولش می کند تا پولش حلال بشود! و خلاصه کلاه شرعی سر دانای مطلق میگذارد. این شخصیت ساخته میشود بی آنکه مثبت یا منفی باشد. بی آنکه کسی قضاوتش کند یا اصلا نیازی به قضاوت کردنش حس کند. و مهمتر از همه این شخصیت ساخته میشود بی آنکه نشانههایی و نشانهایی را که در ادبیات و فرهنگ ما روی اینجور آدمها گذاشته میشود به او نسبت داده شود. بی آنکه قصد مقایسهی این دوتا شخصیت (یا این دوتا کارگردان) را داشته باشم به یاد میآورم حاجی قبرفروش بهرام بیضایی را در سگ کشی. تمام آن نشانها و نشانههایی را که میگویم در شخصیتی که بیضایی ساخت (با بازی چند دقیقهای و تامل برانگیز داریوش ارجمند) به راحتی میشود دید. آنها نشانههایی هستند که در فرهنگ ما و در ذهن شاید اکثریت مردم ما از رباخوار٬ حریص٬ طماع و مثل اینها نقش بسته است. و حالا ما آدمی نزول خوار و بعدا حریص و طماع را میبینیم که هیچ کدام آن پلاکها را ندارد. او ما را ۳۴ قسمت با خودش همراه میکند میپذیریمش و هیچ کداممان به او مشکوک نمیشویم. در قسمتهای پایانی معمایی که مازیار میری میسازد کمی حوصلهسربر میشود٬ کلافش یک جایی سردرگم میشود و بیننده را خسته میکند. با این حال داستان خوب تمام میشود و اینجا بحث اصلی که میخواستم حرفش را بزنم پیش میآید. بحث نمادهای داستانی.
حالا وقتی است که دست جلوه رو میشود. اما او هنوز همان جلوهی سابق است. همان آدمی که ما همراهش شده بودیم. همان کاسب معتقد به اصول. او حالا دزد هم هست. اما هنوز همان آدم است. هنوز هم اصول تربیتی مذهبی خودش را دارد و هنوز هم همدلی مخاطب را برمیانگیزد. و حالا وقتی است که مازیار میری باید حرفش را بزند. انگار او ۳۴ قسمت ۳۵ دقیقهای ساخته برای این نشان دادن قسمت سی و پنجم. برای نشان دادن آدمهایی که قدر جواهر میلیاردیشان را نمیشناسند و آن را به گروی چیزی خیلی بی ارزشتر میدهند. آدمهایی که از این قدرنادانستن آدمهای دستهی اول سوءاستفاده میکنند٬ و آنها که امانتدار میشوند و در امانت خیانت میکنند. در مورد پایان سریال بهتر است که آدم نظری ندهد اما حداقل میشود حدس زد که چنین پایانی برای چنین سریالی از این کارگردان کمی بعید به نظر میرسد. آدمی که تا یک دقیقه قبل از دروغ و خیانت و تدینی که در بازار خریدار دارد حرف زده است٬ داستانش را با مسخره بازی تمام نمیکند. مازیار میری در آخرین قسمت سریالش رمز گاوصندوقش را رو میکند و شعارهایش را برجستهتر میدهد. شعارهایی از زبان جلوه در مورد دروغ که شروع جنایتها و خیانتهای بزرگتراست و در مورد آدمهایی که ارزش گوهرشان را نمیشناسند و آن را دست نااهل میسپارند. و در مورد آدمهای نوکیسهای که وصل میشوند به قدرت یا ثروت. و بعد حسن ختام حرفهاش٬ صدایی که احکام متهمان پروندهی گاوصندوق را میخواند و آدم ناخواسته یاد دادگاههای معروف تلوزیونی و صندوقهایی که بلاتکلیف ماندندو ... میافتد. این پایان بهتری برای سریال میبود هر چند که احتمال داشت پخشش با مشکل مواجه شود و هر چند که کمی هم شعاری بود. اما برای شعار دادن به میری نمی شود خرده گرفت وقتی که خیلی از ما دنبال گشودن رمز هیچ گاوصندوقی نیستیم و دری که بسته است برای ما بسته است٬ میری حق دارد شعارش را مستقیما توی کادر تلوزیون بر زبان شخصیت داستانش براند.
خاتون اولین و آخرین دختر خدا بود. بزرگترین حماقتش. کثیف ترین گندی که زده بود. باید کاریش می کرد. اگر خلق الله فردا یقه اش را می چسبیدند چه؟ باید جلوی فاجعه را از همان اول می گرفت. واداده بود. دیر جنبیده بود. خدا خسته بود. عصبی بود. آنقدر دود تو ریه های ابد و ازلی اش فرو داده بود که داشتند فاسد می شدند. کمربندش را کشید و خاتون را زد. آنقدر زد تا خسته شد. تا از نفس افتاد. آبروی هزاران هزار ساله اش افتاده بود دست باد. باید قایمش می کرد. پشت کوه٬ ته چاه٬ یک جایی که دست هیچ کس بهش نرسد. قایمش کرد. پشت کوه. ته چاه. یک جایی که دست هیچ کس بهش نرسید. ۳۵ سال٬ ۳۵ هزار سال٬ ۳۵ ملیون سال. اما خاتون هی بزرگ می شد. بزرگتر می شد. بزرگتر از خود خدا. خدایی که کارش تمام بود. که همه چیز تمام بود. خدایی که رو به نابودی بود. رو به سقوط. و آدم ها به هیچ خدای سقوط کرده ای رحم نمی کردند. خاتون را باید کاری می کرد.
و کرد.
خاتون درخت شد. یک درخت کاج ۳۵ ساله. بی زمستان. بی تابستان. حالا فقط گاهی اشکهاش از لا به لای ترک های پوستش می زند بیرون. خاتون خدا ندارد.
۱-هی از این دریچه به آن دریچه فرج شدیم! به امید گشایشی٬ که پیش نیازش خون دل بود. که خوردیم. ۹شدیم. ۹ ماه یعنی. تا مادر زادمان. با درد... ناقص! نقص مادرزادی میترال مهر کن رو قلبمان آقای دکتر. با ریتم سوزوگداز! که یک عمر بپیچد توی زندگیمان و بشاشد توی ژنتیکمان: سوزوگداز سوزوگداز سوزوگداز سوزوگداز...
۲- ۱۲۰ سانتیمتر قد دارد ۱۵ کیلوگرم وزن. مدام مقنعهی سفید نه سالهاش را محکم میکند تا حتی یک تار مویش هم پیدا نشود. معلمشان گفته فقط یک تارش کافیاست که تا ابد آویزان بمانی روی آتش جهنم. و معلمشان هم حتی نمیداند ابد چقدر است. با پسرعموهای ۳۰ سالهاش دست نمیدهد و درست نمیفهمد آنها به چه چیزش میخندند. با پسرخالهی ۱۵ سالهاش اما٬ درحالیکه مقنعهاش محکم روی سرش است پشت شمشادها دکتر بازی میکند. معلمشان گفته پسرخاله نباید موهات را ببیند. اما نگفته چه جاهای دیگری را هم نباید ببیند! خب حیا اجازه نمیدهد آدم بتواند همه چیز را به بچهها بگوید. خودشان بزرگ میشوند یاد میگیرند را اصلاح کن. خودشان بزرگ میشوند استاد میشوند. یاد تو هم میدهند. نگران نباش!
۳- ۵۷ سال بعد٬ قلبش سکته کرد. از همان روی تخت بیمارستان نماز خواندن را شروع کرد. خودش هم اما نمیدانست چرا. لابد سکته عقوبت گناهانش بوده. عقوبت آن همه نماز نخوانده... دو ماه بعد نماز خواندنش یکی در میان شد و ۵ ماه بعد سجاده را گذاشت انباری که مدام تو دست و پا نباشد. اگر مهمانی٬ کسی آمد و خواست نماز بخواند و لازم شد بچهها را میفرستد٬ بیاورند. یک سال بعد برادرش سکته مغزی کرد. این عزرائیل حتما باید سالی یک بار رد اثرش را به خانوادهشان نشان دهد. بچهها رفتند انباری سجاده آوردند براش. در این یک هفته به اندازهی همهی ۵۸ سال نماز خواند. اما کار نکرد لعنتی. دو سه روز است دایی فریدون ما در ملکوت اعلا دارد حور و پریها را انگولک میکند. فرق زیادی هم نکرده به حالش. اینجا هم که بود کارمندهاش را انگولک میکرد. اما اگر میخواست بیشتر تو کما بماند هیچ غلطی نمیشد بکند. با این حال٬ حیف هم شد. مرد با نمکی بود. یک دورهای آنقدر نشستیم پای جوکها و تکه انداختنهاش که رودهبر شده بودیم. خوش تیپ هم بود لعنتی. با آن ۷۲ سال سنش اگر آرتوروز نداشت کلی هوادار داشت. حیف که داییم بود... خب ولی محبوبتر از بقیه بود. اشکالی ندارد. عوضش در صدرةالمنتهی دیگر آرتوروز نیست. حور و پری ولی هست. راستی فرشتهها زن هستند یا مرد؟ میشود گرفتشان؟ قبلا یکبار نتیجه گرفته بودم مردند! اما ادلهام یادم نیست. حالم هیچ خوش نیست. دایی محبوبم بود. اما به تخـ تـ م! "معنا"یش را عرض میکنم.نه صورت ظاهریش را. دوباره تشریف نیاورید بگویید: کو؟ تو که نداری! نشانمان بده! که اصلا حوصلهاش را ندارم.
۴- دو سه تا داستان هست که حوصله تایپشان را ندارم. وقتش را هم شاید! دوست دارم بروم یک گوشهای بیفتم بمیرم. یک مدتی هیچ کس را نبینم. صدای نامجو را هم نشنوم حتی. احساس مسئولیت هم نکنم٬ حتی همین یک ذرهاش را. مهربان هم نباشم. دوست هم نداشته باشم کسی را. کسی هم دوستم نداشته باشد محض خدای رضا.
۵- حتی آنفولانزای خوکی هم نیامد بگیردمان.
آقا جان کی میداند که چه میخواهد از جان ما این خانم٬ که دست از سرمان برنمیدارد که هی: دست به تو نمی رَسَد...
دست اگر میرَسید، تو خرما نمیشدی بر نخیل و ما حلقه بر در، که هر چه میکوبیم بستهتر شود و میخ.... محکم. و هی میخ و هی کوبیدهتر بشویم و فروتر برویم و مکعبی بسازیم، از شش وجه تاریکی و هشت گوش تنهایی و یک گوشهاش بخزیم از این همه شش و هشت ناموزون و مدام و مدام و مدام٬ سوراخش کنیم به نقطهی روشن یک سیگار و خیسش کنیم به نقطههای بینور اشکهای ناگزیر و مچالهتر شویم هر روز و تو بالاتر بروی از نخیل. کاش لالمانی بگیرد حداقل این خانم و هی نکوبد مچالگیمان را برسرمان، چون حلقه بر در که: مشترک مورد نظر در دسترَس نمیباشد.
پ.ن: پرندهمان نیامد
کوچک
همچون گلوگاه پرندهای
هیچ کجا دیواری فرو ریخته بر جای نمیماند
که هر ویرانه نشانی از غیاب انسانی است
که حضور انسان
آبادی است
شاملو