
کوچک
همچون گلوگاه پرندهای
هیچ کجا دیواری فرو ریخته بر جای نمیماند
که هر ویرانه نشانی از غیاب انسانی است
که حضور انسان
آبادی است
شاملو
۱- تابم نده بر مدار تب٬ که من هنوز پا نگرفتهام از داغی سرسرههای تابستان. تا بیایی٬ پله پله از تنم بالا و سر بخوری از روحم پایین و تاب بنفشه بدهی و بیتابی ما٬ از طرهی مشکسات. همین سرگیجهام بس بود. باز محور چرخ و فلک گذرای نگاهت را٬ سیاهچالهی کهکشانی گذاشتی٬ که نابود آن همه "سرسرههای تجربه"ام را؟
بیا و پیچ گشتی را بردار و این نیم بند ِ قلب ِ ما را باز کن از هم. جز یک مشت پیچ و مهرهی زنگ زدهی هرزه گرد٬ هر چه یافتی فدای سر انگشتت که پیچ و تاب را باز کند از ما٬ روزی٬ به نوازشی.
۲- ممد گیر داده. سوالای سخ سخ میپرسه. اما من دوس دارم جوابشو بدم. من ۹/۹/۹۹ ٬ خوشالم یا ناراحت یا بردهام یا باخته٬ یا خوشبخ یا بدبخ٬ رخشور یا مهندس یا فیلمنامه نویس٬ فقط میدونم اینجا نیستم.
اولین باری که کلمهی ختنه به گوشم خورد ده ساله بودم. آن وقتها خیلی خوشم میآمد کنار پدرم بنشینم و درس بخوانم. همینطور که سرم بند کار خودم بود شنیدم که مادرم که تازه از تر و خشک کردن برادر نوزادم فارغ شده بود؛ با صدایی که تنش پایینتر از حالت معمول بود، رو به پدرم گفت: همکارم گفته برای "ختنه" همین الان ببریدش خیلی بهتر است. یادش نمیماند.
از تن صدای حرف زدنشان فهمیدم که پرسیدن اینکه ختنه چیست، با تشر پدر روبرویم میکند که: بچه نباید هر سوالی رو بپرسه. پس ساکت ماندم. چیزی نگفتم تا مادرم بچه را حاضر کرد و با پدرم بیرون رفتند. آنوقت مطمئن شدم که "ختنه باید چیزی مربوط به بچه باشد.
همانوقت یک همسایه داشتیم که دخترش دوازده سیزده ساله بود. خیلی چیزها را از او بود که اولین بار میشنیدم. مثل کلمهی "رگل". که همانوقت هم درست نفهمیدم داستانش چیست. یا اینکه به مجتبی پسر آن یکی همسایه میشود چشمک زد و این یعنی "عاشقی". پس به او پناه بردم و در کمال ناباوری فهمیدم که ختنه یعنی دودول کوچولوی نینی ما را ببرند. بعد که مادرم نینی را آورد خانه هرچه نگاه کردم ندیدم که دودولش را بریده باشند یا چیزی ازش کم شده باشد یا اثر زخمی روش باشد. آن وقت تا مدتها فکر میکردم دختر همسایهمان دروغ میگوید. تا وقتی که پسر یک همسایهی دیگرمان را دیدم که یک دامن قرمز قرقری پاش کرده بود و با کله کچلش تو کوچه جولان میداد. آنوقت اگر کسی ازش میخواست٬ شاهکار خلقتش را نشان میداد که یک زخم کوچک روش بود.
این اتفاق که میتواند یکجور بردگی جنسی هم به حساب بیاید و حتی یک جور تجاوز و شکنجه و امثال اینها، در خیلی از جوامع برای یک پسر خیلی عادیاست. همانطور که برادر کوچک ما طبیعتا به یاد ندارد که در نوزادی بر او چه رفته شاید خیلیهای دیگرشان هم به یاد نداشته باشند. اما اینکه فعالان زن و حقوق بشر اسم آنچه را که بر سر خیلی از دخترهای جوامع سنتی کشورهای فقیر میرود "ختنهی دختران" میگذارند خنده دار است. خصوصا وقتی که با خیل آدمهایی مواجه میشوی که به جای اینکه با شرایطی که دارد به بردگی میکشدشان مبارزه کنند، فورا آرزو میکنند که کاش فلان برنامه برای جنس مخالفشان هم اجرا میشد. مثلا سربازی٬ یا بعضی چیزهای دیگری که زنها ازش معافند. یا چیزهایی که دخترها بهش مجبورند و مردها معاف. آن وقت است که بارها میشنوی که بعضی از مردها (مخصوصا در مواجهه با حامیان حقوق زن) گفتهاند: مگر ما که ختنه شدیم مردیم؟ خب دخترها هم بشن.
اما من پیشنهاد میکنم که فعالان زن که این حوالی هم زیاد میآیند اسم آن را اصلاح کنند. این "بریدن اندام تناسلی دختران" است و نه "ختنه دختران". و بیشتر میترسی وقتی میفهمی در بخشهایی از غرب و جنوب کشوری که توش به دنیا آمدهای این داستان برای کسانی اتفاق میافتد.
یک رسم دیرینه دارد زندگی من به اسم متناوبا توپ بودن و چت شدن و هی توپ بودن و هی چت شدن. اما توی همان دوران چت بودن همیشه با کتابها و فیلمهایی مواجه میشوم که رسما از زندگی سیرم میکنند. مثل الان که دوران چت بودن بدی را سپری میکنم که دوستان از آن به "افسردگی پس از دیدار" یاد کردهاند. و در چنین روزیاست که من "گل صحرا" نوشتهی "واریس دیری" را خواندهام. زنی اهل سومالی که در ۵ سالگی از داشتن اندام جنسی محروم میشود تا به این صورت به جمع زنان پاک بپیوندد. او در سیزده سالگی از خانواده میگریزد. از خانوادهای که میخواهد در ازای ۵ شتر او را به ازدواج مردی شصت ساله در بیاورد. او در این گریز با دستهایی خالی و پاهایی برهنه اما دونده به صحرای سوزان و زمینهای پر از سنگ و خار و سرزمینهایی پر از حیوانات وحشی و انسانهای درندهخو میزند. در زندگی پر فراز و نشیبش او از اروپا سر در میآورد و زیباییاش در انگلستان توسط عکاسی کشف میشود. او اکنون مدل لباس است و به عنوان سفیر سازمان ملل در کمپین توقف بریدن آلت جنسی زنان در نیویورک زندگی میکند.
مهر فروشنده که اول این کتاب زده شده نشان میدهد آن را حدود چهار سال پیش خریدهام. توی کتابخانهام خاک خورده و حالا دقیقا نمیدانم چی باعث شد بین آن همه کتاب توی نوبت ناگهان این یکی را بردارم و بخوانمش. متاسفانه فایل پی دی افش را پیدا نکردم که اینجا بگذارم. به نظرم ebook کردن "گل صحرا" خیلی منطقیتر از سه تفنگ دار و کمدی الهی و امثال این چند هزار صفحهای هاست که هیچکس حوصله نمیکند روبروی مانیتور شق و رق بنشیند و بخواندشان. این کتاب را نشر خورشید منتشر کرده و ترجمهی شهلا فیلسوفی و خورشید نجفی است.
این هم چند صفحه از کتاب برای کسانی که کنجکاوند. قسمتهای مربوط به عملیات شنیع ختنه.

بچهها چسبیدهاند تو بغل مادر. همینطور که نگاهشان میکند باز یاد زنگیش میافتد: "تو یکی هم که ماندی از صدقه سر آقا کوچیک شد. بسکه گریه کردو نگذاشت ببرندت. وگرنه تو را هم مثل بقیه میبستند به سنگ و ول میکردند کف رودخانه. حسن گفت. همان وقت تا برگشت خانه آمد سروقتم. قهقهه میزد. چندشم میشد. با خنده گفت تولههات را بستیم به سنگ و ول کردیم کف رودخانه. آقا بزرگ فقط به خاطر گریههای آقا کوچیک گفت تو یکی را نگه داریم. لعنت به من و تو و این زندگی. آنقدر نگهام داشتند کنج این خراب شده که یک روز مثل مرغ تو قفس تا در را باز میدیدم میپریدم بیرون. همان شب اول بابات را دیدم. همان اولین و آخرین باری بود که دیدمش. فرداش که برگشتم حسن گرفتم زیر لگد و باز ماندم کنج این خراب شده و..."
این قصه را هزار بار گفته. آنقدر گردنم درد میکند که کلافهام. حوصلهاش را ندارم. میگویم تو حداقل حسن را داشتی. جوری شرربار نگاهم میکند که میدانم اگر نبسته بودندش کشته بودم. از وقتی حامله شد٬ خصوصا از وقتی حسن فهمید که حامله شده و باز گرفتش زیر لگدهاش٬ اینطوری شد. شب و روز قصهی زندگیش را برای من تعریف میکند. خود من مگر کم از حسن کتک خوردم؟ دیشب هم تا صبح آنقد ناله کرد نگذاشت بخوابم. حالا آقا بزرگ آمده بالاسرش. جوری نگاهش میکند که انگار دارد یک آشغال متعفن را نگاه میکند. بعد حسن را صدا میکند. جوری میغرد که تنمان میلرزد. پشتش را میکند و میرود رد کارش. تف میاندازد گوشهی حیاط و سوار ماشینش میشود.
حسن میآید سر وقت مادر. مادر تکانی میخورد. پس مینشیند. هیچ غلطی نمیتواند بکند غیر از نالیدن از دست حسن. یک نوکر عزب اوغلی یکلاقبا که هر چه توسری از آقابزرگ و بچههاش و نوههاش خورده سر ما تلافی میکند. مادر بچهها را سفت میگیرد تو بغلش. میخواهد در مقابل حسن محافظتشان کند. ترسش به بچهها منتقل میشود. هر چه نگاهشان میکنم حس خاصی ندارم. من پدرشان هستم یا برادرشان؟ به هر حال مگر پدرشان نیستم؟ چرا کاری نمیکنم؟ چرا حداقل کاری را که مادر میکند من نمیکنم؟ مادر انگار فکرم را میخواند که اینطور نگاهم میکند. انگار میگوید بیغیرت. چه حرفها... مگر من آن وقتها که حسن میآید مادر را میبرد تو انباری ته حیاط غیرت دارم؟ یا میتوانم داشته باشم؟ یا مگر چه میتوانم بکنم؟ هزار بار مادر خودش گفته بسکه تو چهار دیوار این خراب شده زندانیاش کردند حسرت به دل مانده بود. مگر خود من را جایی غیر از این چهاردیواری حبس کردند؟ یا مگر وقتی مادر خودش تولهی آخری را میخورد غیرت داشت؟
حسن بچهها را از پستان مادر میکشد و میاندازد تو کیسه. آقا کوچیک هم دیگر نیست که گریه کند و پا به زمین بکوبد که نبرندشان. نمیدانم چرا میدوم سمت حسن. زنجیر گردنم را میکشد و میخورم زمین. درد تنم را منقبض میکند. حسن تو هوا لگدی میاندازد و سمتم واق واق میکند. از وقتی فهمیدند مادر حامله شد آوردهاند این طرف حیاط بستهاندم که دیگر دستم بهش نرسد.
حسن بچه ها را که تو رودخانه انداخت باز میآید سر وقت مادر. سگ شده است. یک سگ هار...