تبليغاتX
ابری که زن شد
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388
روزی که تو بازآیی
آه اگر آزادی سرودی می‌خواند

کوچک

همچون گلوگاه پرنده‌ای

هیچ کجا دیواری فرو ریخته بر جای نمی‌ماند

که هر ویرانه نشانی از غیاب انسانی‌ است

که حضور انسان

آبادی است

شاملو

+ خاکستر شده درساعت 23:29 به آتش مریمی.
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388

۱- تابم نده بر مدار تب٬ که من هنوز پا نگرفته‌ام از داغی سرسره‌های تابستان. تا بیایی٬ پله پله از تنم بالا و سر بخوری از روحم پایین و تاب بنفشه بدهی و بی‌تابی ما٬ از طره‌ی مشک‌سات. همین سرگیجه‌ام بس بود. باز محور چرخ و فلک گذرای نگاهت را٬ سیاهچاله‌ی کهکشانی گذاشتی٬ که نابود آن همه "سرسره‌های تجربه"‌ام را؟

بیا و پیچ گشتی را بردار و این نیم بند ِ قلب ِ ما را باز کن از هم. جز یک مشت پیچ و مهره‌ی زنگ زده‌ی هرزه گرد٬ هر چه یافتی فدای سر انگشتت که پیچ و تاب را باز کند از ما٬ روزی٬ به نوازشی.

۲- ممد  گیر داده. سوالای سخ سخ می‌پرسه. اما من دوس دارم جوابشو بدم. من ۹/۹/۹۹ ٬ خوشالم یا ناراحت یا برده‌ام یا باخته٬ یا خوشبخ یا بدبخ٬ رخشور یا مهندس یا فیلمنامه نویس٬ فقط میدونم اینجا نیستم.

+ خاکستر شده درساعت 0:23 به آتش مریمی.
جمعه یکم آبان 1388
اتاق بازجویی شماره 17
این دوازدهمین بار است که برای ادای پاره‌ای توضیحات با این آقای نیروی انتظامی روبرو می‌شوم. اصرار بیهوده‌اش برای اینکه ربطی به نیروی انتظامی ندارد دیگر حالم را به هم می‌زند. می‌دانم که داستان قتل لو رفته است و آن‌ها به شکل احمقانه‌ای در تلاشند که من را با فریب به اقرار مجبور کنند. خوب یادم است که اولین بار که همین آقای پلیس، باهام حرف می‌زد تمام تلاشم را می‌کردم تا به هیچ وجه دندان‌هام را نبیند. دو تا دندان جلویی کجم را. اما الان دیگر براش لبخند می‌زنم. به سوال‌هاش با نیش باز جواب‌های جفنگ می‌دهم. این برادر باهوش حتی به ذهنش نمی‌رسد که اراجیف من متناقض است. آن وقت چطور می‌خواهد از روی دندانم مچم را بگیرد؟
هربار که از اتاق بازجویی - که این‌ها به طرز رقت‌آوری اصرار دارند که اتاق بازجویی نیست و بازداشتی هم درکار نیست - پایم را می گذارم بیرون، یادم نمی‌ماند چه گفته‌ام. چه برسد به اینکه بخواهم حرف‌هایم را هماهنگ کنم تا متناقض نباشد. چرت و پرت تحویل این پلیس‌ها دادن، یک جور تفریح شده که توی زندگی جدید و یکنواختم غنیمتی است.
حالا بار دوازدهم است که من همراه دو نفر که می دانم سربازهایی هستند٬ که با لباس های راحت سفید‌ رنگشان سعی در فریب دادن من دارند٬ برای ادای پاره‌ای توضیحات به کلانتری شماره 17 می‌روم. یک ساختمان متروکه شبیه خانه‌ی ارواح، در بیرون از شهر. نگهبان دم درش بیشتر شبیه بابا مدرسه‌هاست. کت و شلوار سیاه رنگ و رو رفته‌ای دارد. یک صندلی ارج درب و داغان گذاشته دم در و مدام چرت می‌زند. اصلا هم براش مهم نیست کی می‌رود کی می‌آید. داخل ساختمان، پر از آدم‌های سرگردان دربه‌در مانده است. گاهی صدای جیغ های گوشخراش و نامفهوم یک زن از طبقه‌ی بالا می‌پیچد (چون طبه‌ی بالا مخصوص زن‌هاست) و بعد پرسنل اینجا که می‌دوند آرامش کنند. یا یک گروه که توی پله‌ها یا راهروها دنبال هم می‌دوند و اداهای بیخود درمی‌آورند. گذشتن از راهروهای اینجا برایم خفه کننده است. آدم متشخصی مثل من را از میان جانیان نیمه‌دیوانه‌ای عبور دادن برای ادای پاره‌ای توضیحات احمقانه. 
هر بازجویی یک ساعت بیشتر طول نمی‌کشد. بازجو که خیلی به حرف زدن علاقه نشان می‌دهد٬ اصرار دارد که این بازجویی نیست و تو فقط برای ادای پاره‌ای توضیحات اینجا هستی. من همه چیز می‌گویم به جز اینکه ژیلا را کشته‌ام.
ژیلا یا همان ژیلا خانم، همسایه‌ی روبرویی، در مجتمع محل زندگی قبلی‌ام، زن چاق و تپلی بود که لهجه‌ی غریبی داشت که تا به حال نشنیده بودم٬ و چادرش را همیشه طوری سر می‌کرد که یک بازوی چاقش کاملا بیرون بود و مدام توی راهروهای مجتمع برای خودش می‌گشت، هر مردی را که می‌دید فوری چادرش را روی بازوش می‌کشید. اما مسلما برای مردهای مجتمع هم زیاد اتفاق می افتاد که از یک جایی بازوی درست و درمانش را حسابی دید بزنند. ژیلا خانم هم همیشه یکی دوتا از زن‌ها را گیر می‌آورد که بایستد و همراهشان گپ بزند و این یکی دونفر که می‌رفتند، صد در صد یکی دونفر بعدی پیدا می‌شدند.
اینطور که سکناتش نشان می‌داد، این زن حوالی چهل سالگی بود. گفته می‌شد که یک دختر دانشجو و یک پسر دبیرستانی دارد. شوهرش بازنشسته‌ی ارتش است و حالا یک مغازه‌ی کتابفروشی دارد. با این حال ژیلا از همه‌ی این‌ حرف‌ها جوان‌تر نشان می‌داد. مثل دختر‌های تپل چهارده‌ساله‌، پر انرژی و باطراوت بود. و از آن‌ها جالب‌تر٬ چیز‌هایی که در موردش شنیده می‌‌شد انگار اصلا صحت نداشتند. من همسایه‌ی روبرویش بودم و هیچ‌وقت ندیدم که او درگیر شوهر و بچه‌ای باشد. مثل این بود که او با داستانی ساختگی از خانواده اش٬ توانسته باشد همه را فریب بدهد. این بود که من را بیشتر متوجه‌اش می‌کرد. گاهی آنقدر نگاهش میکردم که وقتی ناگهان به خودم می‌آمدم می‌دیدم او هم معلوم نیست چقدر وقت است که همانطور ایستاده و جوری که معنی نگاهش را نمی‌فهمم به من نگاه می کند.
یک روز توی آسانسور من و ژیلا و دو تا خانم دیگر بالا می‌رفتیم که سر و صدای جیغ خفه‌ی یکی از ساکنان دیوانه‌ی مجتمع را شنیدم. گویی زنش دم دهانش را می‌گرفت. مرد تنهایی بود و ظاهرا بیمار. بچه‌ای نداشت و سر پیری با کلفت بیوه‌اش ازدواج کرده بود. همین طور که آسانسور بالا می‌رفت ژیلا با آن لحن فضولی خاص خودش رو به یکی از زن‌ها پرسید: با دختراشه؟ مخاطبش در حالی که من را با نگاه مشکوکی٬ زیر چشمی ورانداز می‌کرد٬ جواب داد: وا ژیلا خانم؟ این که دختر نداره. بیچاره زنش...
آن وقت من احساس کردم که ژیلا چقدر سـکـسـی است. سخت نبود خفت کردنش. یک روز که جلوی در خانه‌شان تنها گیرش آوردم بهش حمله کردم، جیغ کوتاهش را با دستی که جلوی دهانش گرفته بودم خفه کردم. با دست دیگرم٬ برای رام کردنش٬ لای پاهاش را می‌کاویدم. جواب داد. دست از تقلا کشید. در خانه‌شان را هل داد و من را کشان کشان همراه خودش برد. چادرش از سرش رها شد توی راهرو. لبهای سرخ و داغش را محکم چسبیدم و همانطور با یک دستم زیر دامنش را می‌کاویدم با دست دیگرم آنقدر گردن چاقش را فشار دادم تا از تقلا افتاد. مطمئن که شدم مرده٬ رهاش کردم و تمام پوست صورت و بدنش را با دندان‌هام گاز گرفتم. وقتی که می‌رفتم٬ دیدم که روی تمام تنش جای دوتا دندان کج جلوییم مانده بود.
دو تا سرباز٬ مثل هر دوازده بار٬ من را از اتاق بازجویی تا اتاق محل زندگی خودم همراهی می کنند.
+ خاکستر شده درساعت 13:30 به آتش مریمی.
شنبه بیست و پنجم مهر 1388
ختنه

اولین باری که کلمه‌ی ختنه به گوشم خورد ده ساله بودم. آن وقت‌ها خیلی خوشم می‌آمد کنار پدرم بنشینم و درس بخوانم. همین‌طور که سرم بند کار خودم بود شنیدم که مادرم که تازه از تر و خشک کردن برادر نوزادم فارغ شده بود؛ با صدایی که تنش پایین‌تر از حالت معمول بود، رو به پدرم گفت: هم‌کارم گفته برای "ختنه" همین الان ببریدش خیلی بهتر است. یادش نمی‌ماند.

از تن صدای حرف زدنشان فهمیدم که پرسیدن اینکه ختنه چیست، با تشر پدر روبرویم می‌کند که: بچه نباید هر سوالی رو بپرسه. پس ساکت ماندم. چیزی نگفتم تا مادرم بچه را حاضر کرد و با پدرم بیرون رفتند. آن‌وقت مطمئن شدم که "ختنه باید چیزی مربوط به بچه باشد.

همان‌وقت یک همسایه داشتیم که دخترش دوازده سیزده ساله بود. خیلی چیزها را از او بود که اولین بار می‌شنیدم. مثل کلمه‌ی "رگل". که همان‌وقت هم درست نفهمیدم داستانش چیست. یا اینکه به مجتبی پسر آن یکی همسایه می‌شود چشمک زد و این یعنی "عاشقی". پس به او پناه بردم و در کمال ناباوری فهمیدم که ختنه یعنی دودول کوچولوی نی‌نی ما را ببرند. بعد که مادرم نی‌نی را آورد خانه هرچه نگاه کردم ندیدم که دودولش را بریده باشند یا چیزی ازش کم شده باشد یا اثر زخمی روش باشد. آن وقت تا مدت‌ها فکر می‌کردم دختر همسایه‌مان دروغ می‌گوید. تا وقتی که پسر یک همسایه‌ی دیگرمان را دیدم که یک دامن قرمز قرقری پاش کرده بود و با کله کچلش تو کوچه جولان می‌داد. آن‌وقت اگر کسی ازش می‌خواست٬ شاهکار خلقتش را نشان می‌داد که یک زخم کوچک روش بود. 

این اتفاق که می‌تواند یک‌جور بردگی جنسی هم به حساب بیاید و حتی یک جور تجاوز و شکنجه و امثال اینها، در خیلی از جوامع برای یک پسر خیلی عادی‌است. همانطور که برادر کوچک ما طبیعتا به یاد ندارد که در نوزادی بر او چه رفته شاید خیلی‌های دیگرشان هم به یاد نداشته باشند. اما اینکه فعالان زن و حقوق بشر اسم آن‌چه را که بر سر خیلی از دخترهای جوامع سنتی کشور‌های فقیر می‌رود "ختنه‌ی دختران" می‌گذارند خنده دار است. خصوصا وقتی که با خیل آدم‌هایی مواجه می‌شوی که به جای اینکه با شرایطی که دارد به بردگی می‌کشدشان مبارزه کنند، فورا آرزو می‌کنند که کاش فلان برنامه برای جنس مخالفشان هم اجرا می‌شد. مثلا سربازی٬ یا بعضی چیزهای دیگری که زن‌ها ازش معافند. یا چیزهایی که دخترها بهش مجبورند و مردها معاف. آن وقت است که بارها می‌شنوی که بعضی از مردها (مخصوصا در مواجهه با  حامیان حقوق زن) گفته‌اند: مگر ما که ختنه شدیم مردیم؟ خب دخترها هم بشن.

اما من پیشنهاد می‌کنم که فعالان زن  که این حوالی هم زیاد می‌‌آیند اسم آن را اصلاح کنند. این "بریدن اندام تناسلی دختران" است و نه "ختنه دختران". و بیشتر می‌ترسی وقتی می‌فهمی در بخش‌هایی از غرب و جنوب کشوری که توش به دنیا آمده‌ای این داستان برای کسانی اتفاق می‌افتد.

یک رسم دیرینه دارد زندگی من به اسم متناوبا توپ بودن و چت شدن و هی توپ بودن و هی چت شدن. اما توی همان دوران چت بودن همیشه با کتاب‌ها و فیلم‌هایی مواجه می‌شوم که رسما از زندگی سیرم می‌کنند. مثل الان که دوران چت بودن بدی را سپری می‌کنم که دوستان از آن به "افسردگی پس از دیدار" یاد کرده‌اند. و در چنین روزی‌است که من "گل صحرا" نوشته‌ی "واریس دیری" را خوانده‌ام. زنی اهل سومالی که در ۵ سالگی از داشتن اندام جنسی محروم می‌شود تا به این‌ صورت به جمع زنان پاک بپیوندد. او در سیزده سالگی از خانواده می‌گریزد. از خانواده‌ای که می‌خواهد در ازای ۵ شتر او را به ازدواج مردی شصت ساله در بیاورد. او در این گریز با دست‌هایی خالی و پاهایی برهنه اما دونده به صحرای سوزان و زمین‌های پر از سنگ و خار و سرزمین‌هایی پر از حیوانات وحشی و انسان‌های درنده‌خو می‌زند. در زندگی پر فراز و نشیبش او از اروپا سر در می‌آورد و زیبایی‌اش در انگلستان توسط عکاسی کشف می‌شود. او اکنون مدل لباس است و به عنوان سفیر سازمان ملل در کمپین توقف بریدن آلت جنسی زنان  در نیویورک زندگی می‌کند.

مهر فروشنده که اول این کتاب زده شده نشان می‌دهد آن را حدود چهار سال پیش خریده‌ام. توی کتاب‌خانه‌ام خاک خورده و حالا دقیقا نمی‌دانم چی باعث شد بین آن همه کتاب توی نوبت ناگهان این یکی را بردارم و بخوانمش. متاسفانه فایل پی دی افش را پیدا نکردم که اینجا بگذارم. به نظرم ebook کردن "گل صحرا" خیلی منطقی‌تر از سه تفنگ‌ دار و کمدی‌ الهی و امثال این چند هزار صفحه‌ای هاست که هیچ‌کس حوصله نمی‌کند روبروی مانیتور شق و رق بنشیند و بخواندشان. این کتاب را نشر خورشید منتشر کرده و ترجمه‌ی شهلا فیلسوفی و خورشید نجفی‌ است.

این هم چند صفحه از کتاب برای کسانی که کنجکاوند. قسمت‌های مربوط به عملیات شنیع ختنه.

عکس روی جلد کتاب بچه‌های صحرا نوشته واریس دیری

+ خاکستر شده درساعت 1:25 به آتش مریمی.
شنبه یازدهم مهر 1388
گردنم درد می‌کند.

بچه‌ها چسبیده‌اند تو بغل مادر. همین‌طور که نگاهشان می‌کند باز یاد زنگیش می‌افتد: "تو یکی هم که ماندی از صدقه سر آقا کوچیک شد. بسکه گریه کردو نگذاشت ببرندت. وگرنه تو را هم مثل بقیه می‌بستند به سنگ و ول می‌‌کردند کف رودخانه. حسن گفت. همان وقت تا برگشت خانه آمد سروقتم. قهقهه می‌زد. چندشم می‌شد. با خنده گفت توله‌هات را بستیم به سنگ و ول کردیم کف رودخانه. آقا بزرگ فقط به خاطر گریه‌های آقا کوچیک گفت تو یکی را نگه داریم. لعنت به من و تو و این زندگی. آنقدر نگه‌ام داشتند کنج این خراب شده  که یک روز مثل مرغ تو قفس تا در را باز می‌دیدم می‌پریدم بیرون. همان شب اول بابات را دیدم. همان اولین و آخرین باری بود که دیدمش. فرداش که برگشتم حسن گرفتم زیر لگد و باز ماندم کنج این خراب شده و..."

این قصه را هزار بار گفته. آنقدر گردنم درد می‌کند که کلافه‌ام. حوصله‌اش را ندارم. می‌گویم تو حداقل حسن را داشتی. جوری شرربار نگاهم می‌کند که می‌دانم اگر نبسته بودندش کشته بودم. از وقتی حامله شد٬ خصوصا از وقتی حسن فهمید که حامله شده و باز گرفتش زیر لگدهاش٬ اینطوری شد. شب و روز قصه‌ی زندگیش را برای من تعریف می‌کند. خود من مگر کم از حسن کتک خوردم؟ دیشب هم تا صبح آنقد ناله کرد نگذاشت بخوابم. حالا آقا بزرگ آمده بالا‌سرش. جوری نگاهش می‌کند که انگار دارد یک آشغال متعفن را نگاه می‌کند. بعد حسن را صدا می‌کند. جوری می‌غرد که تنمان می‌لرزد. پشتش را می‌کند و می‌رود رد کارش. تف می‌اندازد گوشه‌ی حیاط و سوار ماشینش می‌شود.

حسن می‌آید سر وقت مادر. مادر تکانی می‌خورد. پس می‌نشیند. هیچ غلطی نمی‌تواند بکند غیر از نالیدن از دست حسن. یک نوکر عزب اوغلی یکلاقبا که هر چه توسری از آقابزرگ و بچه‌هاش و نوه‌هاش خورده سر ما تلافی می‌کند. مادر بچه‌ها را سفت می‌گیرد تو بغلش. می‌خواهد در مقابل حسن محافظتشان کند. ترسش به بچه‌ها منتقل می‌شود. هر چه نگاهشان می‌کنم حس خاصی ندارم. من پدرشان هستم یا برادرشان؟ به هر حال مگر پدرشان نیستم؟ چرا کاری نمی‌کنم؟ چرا حداقل کاری را که مادر می‌کند من نمی‌کنم؟ مادر انگار فکرم را می‌خواند که این‌طور نگاهم می‌کند. انگار می‌گوید بی‌غیرت. چه حرفها... مگر من آن وقت‌ها که حسن می‌آید مادر را می‌برد تو انباری ته حیاط غیرت دارم؟ یا می‌توانم داشته باشم؟ یا مگر چه می‌توانم بکنم؟ هزار بار مادر خودش گفته بسکه تو چهار دیوار این خراب شده زندانی‌اش کردند حسرت به دل مانده بود. مگر خود من را جایی غیر از این چهاردیواری حبس کردند؟ یا مگر وقتی مادر خودش توله‌ی آخری را می‌خورد غیرت داشت؟

حسن بچه‌ها را از پستان مادر می‌کشد و می‌اندازد تو کیسه. آقا کوچیک هم دیگر نیست که گریه کند و پا به زمین بکوبد که نبرندشان. نمی‌دانم چرا می‌دوم سمت حسن. زنجیر گردنم را می‌کشد و می‌خورم زمین. درد تنم را منقبض می‌کند. حسن تو هوا لگدی می‌اندازد و سمتم واق واق می‌کند. از وقتی فهمیدند مادر حامله شد آورده‌اند این طرف حیاط بسته‌اندم که دیگر دستم بهش نرسد.

حسن بچه ها را که تو رودخانه انداخت باز می‌آید سر وقت مادر. سگ شده است. یک سگ هار...

+ خاکستر شده درساعت 17:0 به آتش مریمی.